تبليغاتX
داغ تر از تنهایی
دوست.

دوست واژه ای است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست، نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی ست

توی دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی ست

*

راستی، دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوستِ گُل ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

خانم عرفان نظر آهاری.

+نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت15:8توسط تنهاترین.تنها |
خدا فرشته های امید را فرستاد

قلب دختر از عشق بود. پاهایش از استواری و دست هایش از دعا، اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.

ریسمان نا امیدی را. نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش. نا امیدی پیله ای شد و دختر، کرم کوچک ناتوانی.

خدا فرشته های امید را فرستاد، تا کلاف ناامیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: «نه، باز نمی شود. هیچ وقت باز نمی شود.»

خدا پروانه ای را فرستاد، تا پیامی را به دختر برساند.

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای. اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید، پس انسان نیز می تواند.

خدا گفت: «نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را.»

دختر نخستین گره را باز کرد...

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی.

هنگامی که دختر از پیله ی ناامیدی به در آمد، شیطان مدت ها بود که گریخته بود.

 *از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشته ای نوشته ی خانم عرفان نظر آهاری*

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت13:44توسط تنهاترین.تنها |
بحران نباریدن برف!

از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست.

آدم بارش برف رو که میبینه مخصوصا این برفایی که تو یه سری از وبلاگا میباره مثل وبلاگ احمد

آدم یاد بچگیش میوفته یادش بخیر کارتونایی که تو تی وی میزاشتن

یاد دخترک کبریت فروش چقدر دستاش یخ کرده بود...

اون موقع ها دوست داشتم دستاشو بگیرم تو دستمو کاهشون کنم تا یخ نکنن...

اونموقع ها اگه قُلکمم میشکستم نمیتونستم به دخترک کبریت فروش گرما بدم...

برف نبارید و آدم برفی سِقط شد!

+نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت22:10توسط تنهاترین.تنها |
لیلی قصه ات را دوباره بنویس...

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و  هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است، نام دیگر انسان.

 

لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

 

لیلی، به قصه اش برگشت.

این بار نه به قصد مردن.

که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.

 

*قسمت هایی از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است" ،نوشته ی عرفان نظر آهاری*

+نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت20:30توسط تنهاترین.تنها |
آخرین دعوت

بمون با من ، گل تشنه ، ببین دل بستن آسونه

ولي دل كندن ِ عاشق مث ِ دل كندن از جونه

چراغ گریه روشن كن ، شب دلشوره و رفتن

كنار اين شب زخمی ، بمون با من ، بمون با من

ببین امشب به ياد تو ، فقط از گریه می بارم

حلالم كن تو می دونی دل بی طاقتی دارم

 تماشا كن صدايی كه به دست باد ها دادی

تماشا كن چراغی كه به تاريكی فرستادی

میون رفتن و موندن ، كنار تو گرفتارم

تن بی سر ، سر بی تن  نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو می مونم ، اگه بعد از تو می پوسم

خداحافظ، خداحافظ ، تو رو با گریه می بوسم

خدا حافظ    خدا حافظ ...

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت15:52توسط تنهاترین.تنها |